قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى

638

خلاصة التواريخ ( فارسى )

درآورد . از جمله قصيده‌اى كه جهت « 1 » امام ضامن ثامن مفترض الطاعه واجب العصمه گفته « 2 » بودند . قصيده « 3 » : در كنج هجر تا كى هر شب ز آتش دل * بر ياد عارض او سوزم چو شمع محفل نه همدمى كه پرسد يكره ز محنت من « 4 » * نه محرمى كه گويم يكدم به او غم دل دور از نهال قدش هر دم چو نااميدان * از غصه دست بر سر از گريه پاى در گل با « 5 » آنكه سيل اشكم بگرفت عالمى را * از ديده نقش خالش يكره نگشت زايل او خورده جام عشرت با غير در برابر * من خورده ساغر خون از ديده در مقابل حاجى رود به كعبه عاشق به كوى جانان * هر كس كند ز جايى مقصود خويش حاصل روى من و جنابى « 6 » آن سرورى كه باشد * صد چاكرش چو قيصر صد بنده‌اش چو طغرل يعنى على موسى سلطان ملك « 7 » و دانش * يعنى امام هشتم شاه رفيع منزل شاهنشهى كه آيد بر درگه جلالش * دست طلب گشوده « 8 » روح الامين چو سايل قاصر بود زبانم در ذكر فضل شاهى * كز مقدمش خراسان شد منبع فضايل شاها ملك سپاها دار الشفاست كويت * از درد هر كه نالد يابد شفاى عاجل اى مهجهء لوايت با ماه و « 9 » خور برابر * اى آستان قدرت با كهكشان مقابل آن ناكسى كه لعلت آلوده ساخت از سم * شيرين مباد كامش « 10 » الا به زهر قاتل آن كو نكاشت در دل تخم محبت تو * او را ز مزرع دهر بىحاصليست حاصل يكتن كجا تواند كز خاك سر برآرد * لطفت اگر نباشد در روز حشر شامل خواهم شها كه باشم در سلك خادمانت * كز ماه و خور فرو زد پير فلك مشاعل « 11 » حفاظ روضهء تو هوش و خرد ربانيد * هر دم ز صوت دلكش بر صورت عنادل عيسى به روح بخشى هست « 12 » از دم تو ماهر * موسى بود ز اعجاز از همت تو كامل صد منزل است بيرون از لا مكان مكانت * رخش خيال عاجز در قطع آن منازل با خصم تيره روزت صعب است همنشينى * زيرا كه با اراذل همصحبتى است مشكل خواهم شها كه گيرد لطف تو دست « جاهى » « 13 » * روزى كه جسم « 14 » زارم گردد به خاك و اصل چندانكه زهره دارد بر « 15 » چنگ‌ساز عشرت * چندانكه مهر دارد بر بام چرخ منزل بادا بقاى عمرت داراى دادگستر * يعنى كه نقد حيدر طهماسب شاه عادل ( 475 ]

--> ( 1 ) - ن : به جهت ( 2 ) - م : كعبه ( 3 ) - م : « قصيده » ندارد ( 4 ) - ن : دل ( 5 ) - م ، ن : تا ( 6 ) - ن : خيال . م : خيالى ( 7 ) - ب ، م ، ن : ملك دانش ( 8 ) - ن : گشود ( 9 ) - م : « و » ندارد ( 10 ) - ب : كامت ( 11 ) - ب ، م ، ن : كزماه و خور فروشد زد بر فلك مشاعل ( 12 ) - ن : بود ( 13 ) - ن : حامى ( 14 ) - م : چشم ( 15 ) - م ، ن : در